صداي نسيم در گوشم مي پيچد، چشمهايت را بگشا
بوي وطن مي آيد، بوي عشق! بوي بهار نارنج، بوي ارديبهشت سرسبز، آفتاب ارديبهشت چه بخشنده و لطيف است. مست از بوي بهار نارنج چشمها را مي گشايم. تصاويري بديع و دريچه ي جادويي چشمها، نوازشگر خاطرات زيباي كودكي است در اين بهار مطبوع، باغهاي پرتقال، شاليزارهاي برنج، درخت گوجه سبز باغچه و دستهاي پينه بسته ي پدربزرگ كه پاها و دستهاي گل آلودم را در آب چشمه ي حياط مي شست و چه مهربانانه طنين صدايش در گوشم
مي پيچيد: باز هم گل بازي كردي

صداي نسيم در گوشم مي پيچد، چشمهايت را بگشا
در افق پيشكوه پيداست. با كلاهي سپيد از برف زمستان به يادگار. باغ پدربزرگ سرشار از گلهاي زرد و سپيد وحشيست. درخت گردو با خميازه اي عميق با استقبال فصل رويش رفته. چه زيباست زندگي و دوباره زيستن و دوباره متولد شدن. خوش به حال درختان
صداي نسيم در گوشم مي پيچد، چشمهايت را بگشا
آه خاطرات كودكي! خيابان ورزش، سينما ايران، دستهاي گرم پدر و شور و شوق اينكه تا لحظاتي ديگر روي صندلي هاي كهنه و پاره ي سينما ايران نشسته و پدر برايم پفك مي خرد. آنوقت رزمنده هاي ايران، همه ي عراقيها را مي كشن و من از خوشحالي آن شب تا ديروقت در خانه تفنگ بازي مي كردم
صداي نسيم در گوشم مي پيچد، چشمهايت را بگشا
بسم الله. بلند شو. موزاييكهاي شهر را دوباره تجربه كن، خط كشيهاي رنگ و رو رفته ي چهارراهها، آسفالت وصله خورده ي شهر. ميدان امام و صداي آقا ناصر كه مدام از گوشه ي ميدان بلند است: رشت …رشت دونفر… رشت
صداي نسيم در گوشم مي پيچد، چشمهايت را بگشا
آسمان مي غرد. قصد گريه دارد. بارانهاي ناگهاني بهاره و شعرهاي كودكي باز باران، با ترانه، با گوهرهاي فراوان و آقاي ملكي معلم كلاس سوم دبستان با لبخند هميشگي اش كه مي گفت : فلانی! تو بخوان
صداي چكه هاي باران روي ناودان مغازه ها. صداي دستفروش گيلاني با آن لهجه ي شيرين: آقاجان چتر نمي خواهي؟ اصل چينيه ها
صداي نسيم در گوشم مي پيچد، چشمهايت را بگشا
خيابان امام هميشه شلوغ و پرصداست و كمي جلوتر هارموني زيباي پل چشمه كيله و اداره ي مخابرات كه هر دو مظهر ارتباطند و رودخانه ي افسانه اي چشمه كيله كه همواره همايون مي نوازد كه او نيز پيغامبر برفهاي گمگشته ارتفاعات دوهزار و سه هزار به دامن پاك مادرشان خزر است
و سپس بلوار امام رضا كه تو را مشتاقانه به سوي معشوق هشتم هدايت مي كند



صداي نسيم در گوشم مي پيچد، چشمهايت را بگشا
همهمه ي زنان سبزي فروش كه با زبان محلي بلند بلند از خانمهاي رهگذر خواهش مي كنند كه از ايشان سبزي بخرند. ارباب زن. به خدا تازه ي تازه ست. كوچه هاي تنگ شيطان بازار و صداي پرطنين آقاي نامور كه چهارتا ماهي سفيد شکم پر بزرگ را با صداي بلند چوب مي زند و دور و برش پر شده از مردم رهگذر و دستفروشان
چهار هزار يك، چهار هزارو دو…
چهارهزارودويست…
چهارهزارو دويست يك، چهارهزار و دويست دو …
و بوي ماهي تازه مخلوط با بوي بهار نارنج پياده روها و بوي سيگار ونيستون ماهي فروشان دنياي متفاوتي از شيطان بازار مي سازد
صداي نسيم در گوشم مي پيچد، چشمهايت را بگشا
جوانان ورزشكار با ساكهاي بزرگ روي دوش، سينه هاي برجسته و آستينها را تا حد امكان بالا زده تا عضلات بازوها را به رخ همسالان بكشند، با خنده هاي بلند، مست از غرور دلكش جواني و اميدوار به آينده
صداي نسيم در گوشم مي پيچد، چشمهايت را بگشا
چشمها را مي گشايم، مي بويم، مي شنوم، لمس مي كنم، اينجا شهسوار است. شهر من است. زمين بازيهاي كودكانه من است. محرم رازهاي من است. با نشاط از شاديها و زخمي از غمهاي من است. شاهد خنده ها و گريه هاي من است. خو گرفته به تنهايي هاي من است. نيلي است به رنگ درياي زيبايش، سبز است به وسعت باغهاي مركباتش، پويا و پاينده همچون كوههاي البرز و گرم و تپنده مثل قلوب مردم خون گرمش
اينجا شهسوار است. شهر من است