Monday, November 5, 2007

نامه

برایت نامه نگاشتم بیایی


نیامدی


ناگفته هایت با اشکهای نریخته ام در فراق سر به سر



بازگرد برای اشکهایم صدا باش






Saturday, November 3, 2007

نابینا

آدم نابینایی وجود داره که مدتهاست به دنیای تاریک خودش عادت کرده بود و تقریباً به سرنوشتش راضی شده بود ، اما یه روزی دکتری پیدا می شه و به اون می گه که چشمات رو عمل می کنم و تو خوب خواهی شد و می تونی مثل بقیه ی آدما زندگی کنی ، کور ِ بیچاره هر چی می گه نه دکتر جون فکر نمی کنم شدنی باشه ولی دکتر سر حرفش هست . کور کلی خوشحال می شه و امیدوار به زندگی ِ دوباره ، چه وعده هایی که به خودش نمی ده و چه نقشه هایی که نمی کشه و منتظر می مونه . خلاصه دکتر عملش می کنه ولی اون خوب نمی شه ، باز هم تاریکی ، بیشتر از اینکه دلش برای چشماش بسوزه برای آرزوهای پوچ و برای خوش خیالی ها و برای امیدواریهای بیهوده اش می سوزه ، چقدر خوشحالیهاش کم دوام و زودگذر بود ، چقدر کوه آرزوهاش سست و کم رمق . احساسش را درک می کنم ، به زمین و زمان دشنام می فرسته و از کسانی که آرامش کوچیکش رو (اگر چه با نیت خیر) بهم ریختند گله منده و به بخت بد خودش لعن و نفرین می فرسته ، اون آدم کور من هستم .

none

امروز بیش از همه ی روزهای پیشین به پوچی ِ زندگی پی بردم ، حال ِ خوبی ندارم ، احساس غریبی دارم ، مدتی بود چیزی ننوشته بودم ولی امروز دیگه طاقت نیاوردم ، خسته ام ، خیلی خسته ام ، وجودم سرشار از بغض و خشم شده ، خدایا چه کنم ، من قدرت قبولی در امتحانات ِ تو رو ندارم ، راحتم کن

Wednesday, August 8, 2007

مرگ بر آرزوها همی خندد

Saturday, August 4, 2007

چی بگم ؟

بی اراده به دنیا
می آییم ، با محنت زندگی
می کنیم و با حسرت می میریم



چند روز پیش این جمله ها رو توی روزنامه ی شرق خوندم و متأسفانه یا خوشبختانه بد جوری توی مغزم این ور و اونور میره
مطمئناًمن نمی تونم به قشنگی ِ تو بنویسم ولی باید بگم که بیماریهای روانی ِ من با تلقین و نگاه به آسمون و دریا و جنگل و این چیزا خوب نمی شه شاید مرور زمان ... شاید
خانه ی ما از پای بست ویران است ، باید دوباره
برگردم به همون دوران بچگی تا درستش کنم که = غیر ممکن
زندگی ٍِ من زیادی وارد خیالات و اوهام شده با اون که تخیل قوی ای داری ولی نمی تونی به این راحتی ها تصورش کنی ، شاید خودمم نمی تونم و نمی دونم شاید اسم این وبلاگ بهترین توصیف باشه، اسمی که موقع انتخاب خودش اومد و من انتخابش نکردم ... حتماً زیاد برات پیش اومده ....

چه غریبانه تو با یاد وطن می نالی
من چه گویم که غریب است دلم در وطنم

Tuesday, July 31, 2007

نگاهش می کردم

نگاهش می کردم
مانند همه ی نگاه هایم ، اما نه این نگاه عادی نبود ، فرقی عظیم و ژرف داشت ، تفاوت ره از زمین بود تا به آسمان


نگاهش می کردم
چشم هایم را می چرخاندم و می چرخاندم و می چرخاندم همه را نگاه می کردم اما نقطه ی ایست ، او بود ، چشمهای بینوا خودبخود بسته می شدند و من ِ بینواتر را در خیال غوطه ور می ساختند ، دلم فرو می ریخت و ضربان قلبم تندتر و تندتر می شد


نگاهش می کردم
پرسشی در مغزم می چرخید و می چرخید ، او را دوست داری ؟ مبارزه کردم ، دروغ گفتم : نه . می پرسید آیا او تمام زندگی ِ تو نیست ؟ می گفتم نه . می پرسید آیا بدون او می توانی زندگی کنی ؟ و من می گفتم آری .... به من گفت پس اگر این طور است لحظه ای نگاهش نکن .... سعی ام بیهوده بود ، نتوانستم ، نتوانستم ، نتوانستم ... نگاهش کردم

...
نگاهش می کردم

انگار صورتش روی چشمانم نقاشی شده بود ، به هر سو رو می کردم او بود ، مستأصل بودم ، از فکرم خارج نمی شد ... چاره ی بدبختی ام را جستجو می کردم و به نتیجه ای نرسیدم جز بروز آنچه در دل داشتم ، کاری بس مشکل و ناشدنی بود آنهم برای من ... منی که کوه یخ بودم ، منی که .... بگذریم


نگاهش می کردم
با زبان بی زبانی گفتنی های نوشته شده را به او رساندم ، ابتدا فکر می کردم راحت شده ام ، و شاید موفق ، اما فهمیدم که از قبل نیز بدتر و بیچاره تر شده ام ، او آنقدر بزرگوار بود که رابطه اش را با من همانگونه حفظ کرد ، فرقی نکرده بود ، اما تفاوت اینجا بود که قبلاً راحت تر نگاهش می کردم چون او نمی دانست عاشقش هستم ، اما حالا چی ، از دیدن او شرم دارم...از دیدن او خودم را محروم ساختم... دیگر چگونه نگاهش کنم

Thursday, May 3, 2007

How do I see my town, "shahsavar" ?

صداي نسيم در گوشم مي پيچد، چشمهايت را بگشا
بوي وطن مي آيد، بوي عشق! بوي بهار نارنج، بوي ارديبهشت سرسبز، آفتاب ارديبهشت چه بخشنده و لطيف است. مست از بوي بهار نارنج چشمها را مي گشايم. تصاويري بديع و دريچه ي جادويي چشمها، نوازشگر خاطرات زيباي كودكي است در اين بهار مطبوع، باغهاي پرتقال، شاليزارهاي برنج، درخت گوجه سبز باغچه و دستهاي پينه بسته ي پدربزرگ كه پاها و دستهاي گل آلودم را در آب چشمه ي حياط مي شست و چه مهربانانه طنين صدايش در گوشم

مي پيچيد: باز هم گل بازي كردي


صداي نسيم در گوشم مي پيچد، چشمهايت را بگشا
در افق پيشكوه پيداست. با كلاهي سپيد از برف زمستان به يادگار. باغ پدربزرگ سرشار از گلهاي زرد و سپيد وحشيست. درخت گردو با خميازه اي عميق با استقبال فصل رويش رفته. چه زيباست زندگي و دوباره زيستن و دوباره متولد شدن. خوش به حال درختان












صداي نسيم در گوشم مي پيچد، چشمهايت را بگشا
آه خاطرات كودكي! خيابان ورزش، سينما ايران، دستهاي گرم پدر و شور و شوق اينكه تا لحظاتي ديگر روي صندلي هاي كهنه و پاره ي سينما ايران نشسته و پدر برايم پفك مي خرد. آنوقت رزمنده هاي ايران، همه ي عراقيها را مي كشن و من از خوشحالي آن شب تا ديروقت در خانه تفنگ بازي مي كردم


صداي نسيم در گوشم مي پيچد، چشمهايت را بگشا
بسم الله. بلند شو. موزاييكهاي شهر را دوباره تجربه كن، خط كشيهاي رنگ و رو رفته ي چهارراهها، آسفالت وصله خورده ي شهر. ميدان امام و صداي آقا
ناصر كه مدام از گوشه ي ميدان بلند است: رشت …رشت دونفر… رشت


صداي نسيم در گوشم مي پيچد، چشمهايت را بگشا
آسمان مي غرد. قصد گريه دارد. بارانهاي ناگهاني بهاره و شعرهاي كودكي باز باران، با ترانه، با گوهرهاي فراوان و آقاي ملكي معلم كلاس سوم دبستان با لبخند هميشگي اش كه مي گفت : فلانی! تو بخوان
صداي چكه هاي باران روي ناودان مغازه ها. صداي دستفروش گيلاني با آن لهجه ي شيرين: آقاجان چتر نمي خواهي؟ اصل چينيه ها


صداي نسيم در گوشم مي پيچد، چشمهايت را بگشا
خيابان امام هميشه شلوغ و پرصداست و كمي جلوتر هارموني زيباي پل چشمه كيله و اداره ي مخابرات كه هر دو مظهر ارتباطند و رودخانه ي افسانه اي چشمه كيله كه همواره همايون مي نوازد كه او نيز پيغامبر برفهاي گمگشته ارتفاعات دوهزار و سه هزار به دامن پاك مادرشان خزر است
و سپس بلوار امام رضا كه تو را مشتاقانه به سوي معشوق هشتم هدايت مي كند

















صداي نسيم در گوشم مي پيچد، چشمهايت را بگشا
همهمه ي زنان سبزي فروش كه با زبان محلي بلند بلند از خانمهاي رهگذر خواهش مي كنند كه از ايشان سبزي بخرند. ارباب زن. به خدا تازه ي تازه ست. كوچه هاي تنگ شيطان بازار و صداي پرطنين آقاي نامور كه چهارتا ماهي سفيد شکم پر بزرگ را با صداي بلند چوب مي زند و دور و برش پر شده از مردم رهگذر و دستفروشان
چهار هزار يك، چهار هزارو دو…
چهارهزارودويست…
چهارهزارو دويست يك، چهارهزار و دويست دو …
و بوي ماهي تازه مخلوط با بوي بهار نارنج پياده روها و بوي سيگار ونيستون ماهي فروشان دنياي متفاوتي از شيطان بازار مي سازد

صداي نسيم در گوشم مي پيچد، چشمهايت را بگشا
جوانان ورزشكار با ساكهاي بزرگ روي دوش، سينه هاي برجسته و آستينها را تا حد امكان بالا زده تا عضلات بازوها را به رخ همسالان بكشند، با خنده هاي بلند، مست از غرور دلكش جواني و اميدوار به آينده

صداي نسيم در گوشم مي پيچد، چشمهايت را بگشا
چشمها را مي گشايم، مي بويم، مي شنوم، لمس مي كنم، اينجا شهسوار است. شهر من است. زمين بازيهاي كودكانه من است. محرم رازهاي من است. با نشاط از شاديها و زخمي از غمهاي من است. شاهد خنده ها و گريه هاي من است. خو گرفته به تنهايي هاي من است. نيلي است به رنگ درياي زيبايش، سبز است به وسعت باغهاي مركباتش، پويا و پاينده همچون كوههاي البرز و گرم و تپنده مثل قلوب مردم خون گرمش


اينجا شهسوار است. شهر من است

Wednesday, May 2, 2007

payam


پیام 24 ساله

اهل شهسوار