Saturday, November 3, 2007

نابینا

آدم نابینایی وجود داره که مدتهاست به دنیای تاریک خودش عادت کرده بود و تقریباً به سرنوشتش راضی شده بود ، اما یه روزی دکتری پیدا می شه و به اون می گه که چشمات رو عمل می کنم و تو خوب خواهی شد و می تونی مثل بقیه ی آدما زندگی کنی ، کور ِ بیچاره هر چی می گه نه دکتر جون فکر نمی کنم شدنی باشه ولی دکتر سر حرفش هست . کور کلی خوشحال می شه و امیدوار به زندگی ِ دوباره ، چه وعده هایی که به خودش نمی ده و چه نقشه هایی که نمی کشه و منتظر می مونه . خلاصه دکتر عملش می کنه ولی اون خوب نمی شه ، باز هم تاریکی ، بیشتر از اینکه دلش برای چشماش بسوزه برای آرزوهای پوچ و برای خوش خیالی ها و برای امیدواریهای بیهوده اش می سوزه ، چقدر خوشحالیهاش کم دوام و زودگذر بود ، چقدر کوه آرزوهاش سست و کم رمق . احساسش را درک می کنم ، به زمین و زمان دشنام می فرسته و از کسانی که آرامش کوچیکش رو (اگر چه با نیت خیر) بهم ریختند گله منده و به بخت بد خودش لعن و نفرین می فرسته ، اون آدم کور من هستم .

0 comments: