Tuesday, July 31, 2007

نگاهش می کردم

نگاهش می کردم
مانند همه ی نگاه هایم ، اما نه این نگاه عادی نبود ، فرقی عظیم و ژرف داشت ، تفاوت ره از زمین بود تا به آسمان


نگاهش می کردم
چشم هایم را می چرخاندم و می چرخاندم و می چرخاندم همه را نگاه می کردم اما نقطه ی ایست ، او بود ، چشمهای بینوا خودبخود بسته می شدند و من ِ بینواتر را در خیال غوطه ور می ساختند ، دلم فرو می ریخت و ضربان قلبم تندتر و تندتر می شد


نگاهش می کردم
پرسشی در مغزم می چرخید و می چرخید ، او را دوست داری ؟ مبارزه کردم ، دروغ گفتم : نه . می پرسید آیا او تمام زندگی ِ تو نیست ؟ می گفتم نه . می پرسید آیا بدون او می توانی زندگی کنی ؟ و من می گفتم آری .... به من گفت پس اگر این طور است لحظه ای نگاهش نکن .... سعی ام بیهوده بود ، نتوانستم ، نتوانستم ، نتوانستم ... نگاهش کردم

...
نگاهش می کردم

انگار صورتش روی چشمانم نقاشی شده بود ، به هر سو رو می کردم او بود ، مستأصل بودم ، از فکرم خارج نمی شد ... چاره ی بدبختی ام را جستجو می کردم و به نتیجه ای نرسیدم جز بروز آنچه در دل داشتم ، کاری بس مشکل و ناشدنی بود آنهم برای من ... منی که کوه یخ بودم ، منی که .... بگذریم


نگاهش می کردم
با زبان بی زبانی گفتنی های نوشته شده را به او رساندم ، ابتدا فکر می کردم راحت شده ام ، و شاید موفق ، اما فهمیدم که از قبل نیز بدتر و بیچاره تر شده ام ، او آنقدر بزرگوار بود که رابطه اش را با من همانگونه حفظ کرد ، فرقی نکرده بود ، اما تفاوت اینجا بود که قبلاً راحت تر نگاهش می کردم چون او نمی دانست عاشقش هستم ، اما حالا چی ، از دیدن او شرم دارم...از دیدن او خودم را محروم ساختم... دیگر چگونه نگاهش کنم