Wednesday, August 8, 2007

مرگ بر آرزوها همی خندد

Saturday, August 4, 2007

چی بگم ؟

بی اراده به دنیا
می آییم ، با محنت زندگی
می کنیم و با حسرت می میریم



چند روز پیش این جمله ها رو توی روزنامه ی شرق خوندم و متأسفانه یا خوشبختانه بد جوری توی مغزم این ور و اونور میره
مطمئناًمن نمی تونم به قشنگی ِ تو بنویسم ولی باید بگم که بیماریهای روانی ِ من با تلقین و نگاه به آسمون و دریا و جنگل و این چیزا خوب نمی شه شاید مرور زمان ... شاید
خانه ی ما از پای بست ویران است ، باید دوباره
برگردم به همون دوران بچگی تا درستش کنم که = غیر ممکن
زندگی ٍِ من زیادی وارد خیالات و اوهام شده با اون که تخیل قوی ای داری ولی نمی تونی به این راحتی ها تصورش کنی ، شاید خودمم نمی تونم و نمی دونم شاید اسم این وبلاگ بهترین توصیف باشه، اسمی که موقع انتخاب خودش اومد و من انتخابش نکردم ... حتماً زیاد برات پیش اومده ....

چه غریبانه تو با یاد وطن می نالی
من چه گویم که غریب است دلم در وطنم